خاطرت قدر سراپای وجود، قدر آن سرو سهی
با همه چه چه مستانه ی چنگ
مثل ابری آرام، نرم نرمان، چرخ چرخان
گذر از کوی پریشان خیالی می کرد

باد میوزید، زوزه میکشید، شن های سرگردان را این سو و آنسو میبرد. هوا داشت تاریک میشد.

کرکسی روی لاشه ای روزی میگرفت، مدت ها منتظر این لحظه بود. آرام، تکه گوشتی را از دست پوست های اطرافش در میاورد.

شاخه...

... درخت...
... ... شاید درختی خشکیده در حوالی همین چاه های بی آب ...

صدای جیرجیرک ها میاید، همه جا تاریک شده، روی تخته سنگی نشست، در دلش چیزی مثل مار میپیچید و بالا و پایین میرفت. نفسش به سختی می آمد و دستانش میلرزید.

دستانش را مقابل صورت گرفت و به آنها نگاه کرد. با دقت، تک تک شیار های کف دست، تک تک بند های انگشتان، حتی پوست نازک زیر ناخن. به لرزش آن مینگریست و به آن شب فکر میکرد.

آرام از لبه ی تخت برخواست، نرم و آهسته به سمت در حرکت کرد، نوری که از لای در عبور کرده بود، فضای تاریک داخل را روشن میکرد. کم کمک از اتاقش بیرون رفت.

استفاده از مطالب با ذکر منبع بلا مانع است.