حس دست گذاشتن بر دستان سردت روی میز...
مثل بلعیدن خنکای هوای تازه در میانه ی حریق...
چونان آتشی افروخته که به خنکای آبی گوارا رسیده باشد...

با تمام ذرات روح...
تک تک سلول های پوست...

«اگر آدم حساسی هستین یا تو وضعیت روحی خوبی نیستین این متن رو نخونید بهتره»

فکر به آغوش کشیدنت دلم را چون خاکستر بر باد میدهد و در خاطرات چشمان خیست، آرام فرو میروم.

آنجا که در اعماق اقیانوسی سرد، به دنبال گرمای دستان تو میگشتم.

و چیزی جز مرجان های سخت پوستم را ملاقات نکرد.

وای از اینکه گرگی، عاشق آهو شود

وای از این که صیاد، اسیر صیدش شود

وای به حال خاکی، که سوی بادی شود

وای به تکه سنگی، همدم جویی شود

خواب تو در برگ خوب خاطرات
در میان مخملی رنگ حباب

خواب تو چون آب، آرام است و نرم
یک گل زیبا، کمی هم زود رنج

شبی را تو در این رویای مهتابی کنارم باش
در این دریای مواج شکیبایی کنارم باش

من اینک نیک دانستم، در این دنیای دیوانه
خزان و برگ ریزان را، میان باغ ویرانه

استفاده از مطالب با ذکر منبع بلا مانع است.