درست وقتی میخواهی بنشینی روی مبل راحتی و پایت را روی پایت بندازی و یک فنجان احساس گرم را بنوشی

خاطرات آخرین مسمومیت ها و گرما زدگی ها به سمتت حجوم می آورند و این حضرت اجل، مغز وقت نشناس موعظه گر، درست سر بزنگاه مچت را میگیرد که آی، باز میخواهی بیچاره مان کنی؟

تصمیم میگیری فنجان را خالی کنی و از سرمای بیرون لذت ببری.

گاهی میشود گرد و خاک را با دمیدن از آینه زدود.
گاهی که گرد و خاک میماند، باید دستمالی هم به آن بکشی.

دوباره تازه میشود. خوبه خوب نور را منعکس میکند.

سرمای زمستان، هوای مه گرفته ی بیرون، یک دشت سپید، چند درخت مرده، کنار جاده.

چق چق چوب های توی شومینه، بخار چای تازه دم، رنگ گرم چوب های صیقل خورده، عطر گل های نرگس از توی گلدان، روی میز.

گاهی دلت میخواهد بروی و از زیبایی برف بیرون لذت ببری، اما یادت می افتد که برف، ظاهرش زیباست، ولی سرد و بی روح است.


بعضی وقت ها فکر میکنی که باید به خاطر فکر کردن احساس گناه کنی یا به خاطر عمل نکردن احساس غرور؟

گاهی وقت ها این فکر لعنتی مثل یک تکه آهن مذاب جوش میخورد درست وسط حافظه ات. هر چه میکشی کنده نمیشود. فقط در میان دست و پا زدنت کم کم سرد میشود و آرام همانجا می نشیند و تو نمیدانی به خاطر اینکه آمده ناراحت باشی، یا به خاطر اینکه سرد شده خوشحال؟

مثل لغزیدن بر بلندای لبه ی زندگی،
...راه رفتن روی طنابی مشتعل،
......دویدن در میان گله ای کفتار گرسنه.

استفاده از مطالب با ذکر منبع بلا مانع است.