صدای جیرجیرک ها میاید، همه جا تاریک شده، روی تخته سنگی نشست، در دلش چیزی مثل مار میپیچید و بالا و پایین میرفت. نفسش به سختی می آمد و دستانش میلرزید.

دستانش را مقابل صورت گرفت و به آنها نگاه کرد. با دقت، تک تک شیار های کف دست، تک تک بند های انگشتان، حتی پوست نازک زیر ناخن. به لرزش آن مینگریست و به آن شب فکر میکرد.

آرام از لبه ی تخت برخواست، نرم و آهسته به سمت در حرکت کرد، نوری که از لای در عبور کرده بود، فضای تاریک داخل را روشن میکرد. کم کمک از اتاقش بیرون رفت.

سلام.

بی مقدمه بگویم... چقدر دلم می خواست می رفتم روی آن صندلی می نشستم، کنار آن میز، کنار آن کاج بلند، همانجا که صدای برکه به وضوح شنیده می شود. بوی چمن تازه هوا را پر کرده و پرنده ها نمنمک آواز می خوانند.

بسی خواب می آید از چشم من، در این تخت وارونه در دشت من
در این جمله ی خفته از خستگی، کتاب شب سال دریای من

20 اسفند  ماه 1391

حسین شکرزاده

همم، داشتم فکر میکردم چقدر چند وقتیست که کوچک مینویسم، همش گلدان و شومینه و کلبه ی دنج.

بیا برویم بیرون تر، پا روی برف های خشک تازه بگذاریم که خرچ خرچ صدا میکنند. کم کم برویم در میان این  جنگل نزدیک بنشینیم زیر سایه ی آن کاج بلند قامت تنومند، اما اصلا فکرش را هم نکن که من فنجان چایم را خانه جا گذاشتم! نه، همینجاست، توی کوله پشتی قرمزم.

استفاده از مطالب با ذکر منبع بلا مانع است.