بگذار بگذرد این روز های لعنتی
سوت است و کور، همه این شهر های لعنتی

یک دم نفسی چاق میکند ریه ام، آه آه
در بین ماجرای هق هق این نای لعنتی

ظلمت به جنگلگه، گهی با ماه تابان می رسد
تو در برم هستی ولی، داغت به این جان می رسد

دشمن به منزلگه، گهی چون سیل جوشان می رسد
تو در کنارم هستی و یادم به حرمان می رسد

گاهی چنین میشود اما تو چشم ببند
بر این همه آه و ناله راه اشک ببند

گاهی زمانه سخت میشود ولی
در این میانه دل کش و دیده را ببند

آسمان وسعت آبی شدن است
دشت پهنای تمام رویاست

رود با سنگ کف خود میگفت
همسفر، آخر دنیا دریاست

مرگ او آرام بر ما میگذشت
در میان شام غم ها میگذشت

غرق در ماه و مه و دود و غبار
لحظه ها غمبار، اما میگذشت

استفاده از مطالب با ذکر منبع بلا مانع است.