فکر های شلوغ و پلوغ

چهارشنبه, 20 شهریور 1392 ساعت 11:16

صدای جیرجیرک ها میاید، همه جا تاریک شده، روی تخته سنگی نشست، در دلش چیزی مثل مار میپیچید و بالا و پایین میرفت. نفسش به سختی می آمد و دستانش میلرزید.

دستانش را مقابل صورت گرفت و به آنها نگاه کرد. با دقت، تک تک شیار های کف دست، تک تک بند های انگشتان، حتی پوست نازک زیر ناخن. به لرزش آن مینگریست و به آن شب فکر میکرد.

آن شب باران بود که همه جا را می شست و رعد صدایی بود بالا تر از هر فریاد.
مردانی را به یاد می آورد که با لباس های پاره می دویدند، گویی از چیزی فرار میکردند... و آتش، همه جا بود.

آن سوتر اسبانی بودند که از با دندان های تیز، از بینیشان بخار میزد، ایستاده بودند و نگاه میکردند.

و من نمیدانستم این همه فکر های شلوغ و پلوغ از کجا می آمد.

تعداد بازدید 3125 دفعه

نوشتن دیدگاه


/component/jcomments/captcha/57127.html
تصویر امنیتی جدید

استفاده از مطالب با ذکر منبع بلا مانع است.